به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!
نوشته شده توسط باقر در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت
سلامتی
سعادت
سیادت
سرور
سروری
سبزی
سرزندگی
هفت سین سفره زندگیتان باشد
پیشاپیش نوروز88 مبارک.
نوشته شده توسط باقر در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت
خسته ام از زمزمه توی قفس
خسته ام شاید از این حجم نفس
خسته ام از خستگی از انتظار
خسته ام از زندگی در این مدار
خسته ام از غربت بی انتها
از طلوع و از غروب منتها
خسته ام از شاید از این ازارها
از زبان و زخم یار آشنا
خسته ام از غربت دشت و دیار
از عبور و فاصله٬ دیدار یار
خسته ام از اینهمه تکرارها
از در و هجم قفس ٬ دیوارها
خسته ام از قصه زخم و نمک
فاش میگریم و الله معک
خسته ام دیگر نمی خواهم غمی
از مصیبتهای دنیای دنی
خسته ام از ماه و خورشید و فلک
از همه جور و ستمهای ملک
خسته ام از رنج بی پایان دل
از همه غرقه شدن در آب و گل
خسته ام از اینهمه خسته شدن
روز و شب دنبال یک لقمه شدن
خسته ام از عشق فرهادی ولی
بیستون ها کنده ام اینجا همی
خسته ام اما ولی فرهادی ام
خسته و مجنون دل لیلائیم
خسته ام نام مرا فریاد کن
نوشته شده توسط باقر در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت
چشاتو وا نکن اینجا ، هیچ چی دیدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توی آسمونی که کرکسا پرواز میکنن
دیگه هیچ شاپرکی ، حس ِ پریدن نداره
دستای نجیب ِ باغچه ، خیلی وقته خالیه
از تو گلدون ، گلای کاغذی چیدن نداره
بذا باد بیاد ، تموم ِ دنیا زیر و رو بشه
قلبای آهنی که ، دیگه تپیدن نداره
خیلی وقته ، قصه ی اسب ِ سفید ، کهنه شده
وقتی که آخر ِ جادهها رسیدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزیزم
چشاتو وا نکن ، اینجا هیچ چی دیدن نداره
نوشته شده توسط باقر در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 6:52 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط باقر در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت
خیلی سخته چیزی رو که تادیشب بود یادگاری
صبح بلند شی وببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد وکردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادویی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

نوشته شده توسط باقر در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

قلبهای تپنده راتقدیم شما عزیزان می کنم امیدوارم خوشتان بیاد. " باتشکر باقر "
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY